Wednesday, March 30, 2005

نگاهى به انديشه و عمل فرقه اسماعيليه

باور خنجر و مرگ

دستت را كه سايبان پيشانى كنى، بالاتر ها را كه بكاوى، بر فراز صخره هاى سنگى تنومند كوهستان، عقابى از آشيانه اش پرواز مى كند. با خودت مى انديشى اين كوهستان با قامت افراخته و با پژواك صدايت در ميان سنگ هايش آيا خاطره اى خاك گرفته از مردان فرقه حشاشين را هم در دل خود دارد؟! آن وقت است كه دلت مى خواهد سنگ ها و صخره ها را پس بزنى و خودت را به دل باغستان روياگونه شان بسپارى، همان باغستان و همان شكوهى كه مردان اسماعيليه را به هر كارى برمى انگيزاند تا به واقعيت آن روياى مبهم مه آلود پنجه سايند و البته اين تنها يك روى سكه است. تلاش اسماعيليه جدا از اين نگره تلاشى سياسى با رگه هايى از موضع گيرى هاى فرقه اى و مسلكى بوده است. صرف دست يافتن به باغستان و بهشت بى گمان انگيزه نمى بخشاييده است.
در هر حال اين جا پناهگاه مردانى است كه از دست حكومت مى گريختند و بدان مى تاختند و باز مى گريختند و باز ... باز...اسماعيليان بر فراز كوهستان ها، دژ هايى بنا مى نهادند تا در پناهش بيارامند، مصالح آنها سنگ نتراشيده و گچ بود. اما هنر معمارى اسماعيليه را هم بايد ستود. زيبايى براى پناه جويان پيرو حسن صباح، در باور خنجر و مرگ رنگ نمى باخت. آنها براى ساختن دروازه ها و برخى از اتاقك ها از سنگ تراشيده بهره مى جستند تا شكيل تر باشد آن چه بر مى افرازند. بى دليل نيست كه ماركوپولو در سفرنامه اش قلاع اسماعيليه را اين گونه توصيف مى كند:
آن رئيس ... در وسط دره ي زيبايى، باغ مجللى ايجاد كرده بود كه در آن انواع درختان، ميوه هاى لذيذ و گل هاى معطر يافت مى شد، كاخ هاى كوچك و بزرگ نيز در نقاط مختلف باغ وجود داشت كه همه با نقاشى هاى زيبا و پرده هاى ابريشمين و كار هاى دستى كم نظيرى تزئين شده بود به وسيله نهر هاى باريكى كه در اين ساختمان ها حفر شده بود، آب زلال، شير، شراب و عسل به هر طرف جارى بود... در ايجاد چنين باغى رئيس چنين مى گفت چون به پيروان صديق خود وعده ي خلد برين داده و گفته است هر كس از او صادقانه اطاعت كند در آن دنيا هم نشين حوريان خواهد بود و از همه ي لذايذ جسمانى و نفسانى متمتع خواهد گرديد او هم درين ديار رئيس و امير است و هر كه را مستحق بداند به بهشت خود راه خواهد داد. بنابراين بدون اجازه ي مخصوص او هيچ كس حق ورود به دره و باغ او را نداشت و براى جلوگيرى از ورود اشخاص مزاحم دستور داده بود قلعه مستحكمى در ابتداى دره بسازند، ورود و خروج به اين قلعه از يك در مخفى انجام پذير بود.
آيا آن چه ماركوپولو ترسيم مى كند، پژواكى از ديده هاى اوست يا تنها به شنيده هايش پنجه ساييده است؟! اين پرسشى بى پاسخ است. هنوز كه هنوز است نمى تــوان بـــه نظريه ي متقنى درباره ي ماهيت تشكيلات و برنامه هاى رمزگونه ي اسماعيليان رسيد. البته باور ماركوپولو از جمله موارد پذيرفته و مورد اجماع در ميان مورخان و پژوهشگران است. بد نيست به تعبير پيتر ويلى، درباره ي نام و اساس اسماعيليه هم اشاره كنيم: كلمه اساسين assassin تروريست، آدمكش از لغت حشاشين يا خورندگان حشيش گرفته شده است. طبق افسانه اى اين دارو به مقدار زياد به وسيله حسن صباح در هنگام تعليم فدائيانش مورد استفاده قرار مى گرفت. تصور مى شود كه وى باغچه اى مخفى در ميان زمين هاى درون قلعه الموت بنا كرده است. در اين جا فدائيان پس از اين كه فنون آدم كشى را فرا گرفتند مقدارى حشيش به آنها داده مى شد و در زير تاثير اين ماده مخدر قوى قرار مى گرفتند و طبق پيش بينى درست سه روز مشغول خوشى و بهره ورى از باغ بهشت مى شدند اين خوشى ها بيشتر شامل لذت هاى جسمانى مى شد اين افراد نمى فهميدند كه چگونه وارد باغ شده اند و چگونه از آنجا بيرون آمده اند. همه اين كار ها چون رويايى مى نمود ولى رويايى همانند قدرت و واقعيت كه فدائيان را متقاعد ساخته بود واقعا در باغ بهشت به سر برده اند از آن پس هيچ هراس از وحشت و شكنجه اى آنها را از توسعه نفوذ وسيع حسن در درون دنياى اسلام منحرف نمى ساخت اينان مردمى كور از تعصب و مسلح به خنجر و زهر بودند كه به فرمانش به امرا و خلفا و وزرا حمله مى بردند.
در هر حال بركنار از هر گونه موضع گيرى مثبت يا منفى در مجموع اسماعيليه را مى توان يكى از نمونه هاى برجسته مبارزه اپوزيسيون بر ضد حاكميت رسمى راست كيش انگاشت. تلاشى جهت ترسيم روياوار مدينه فاضله براى جامعه اى كه ذره ذره رو به اضمحلال مى لغزيد. اين كه براى چنين آرمانى، اسماعيليان از كدامين وسيله مدد مى جستند و آيا تناسبى ميان آرمان و وسيله وجود داشته يا نه خود بحثى است جدا.
نگاهى به گره هاى ناگسستنى جامعه ايران در طول فرمانروايى سلجوقيان نمايى از نابسامانى و ناامنى را ترسيم مى كند. كريم كشاورز در همين زمينه اشاره مى كند كه شاهان سلجوقى اغلب متصرفات خود را به اتابكان و نزديكان خود بدون آن كه لياقت فرمانروايى داشته باشند و حتى گاه به طشت داران و جامه داران به اقطاع مى دادند و اين اقطاع داران نالايق نيز زمين هاى اهدا شده موقتى را ملك طلق خويش مى دانستند و خود را حاكم و صاحب اختيار و خداوندگار جان و مال و ناموس رعايا، همين شرايط بود كه رعايا را تحت فشار فراوانى درهم مى كوبيد، روستائيان در عصر سلجوقى هم از سوى اقطاع داران و هم از سوى ماموران ديوان تحت ظلم بودند و مجبور به پرداخت انواع و اقسام ماليات ها، به مناسبت جشن ها و عروسى ها بايد هديه اى در خور به فئودال مى دادند و هرگاه نبردى در مى گرفت سيستم زورمدارانه ي فئوداليسم، براى پرداخت مواجب سپاه از هر خانوار روستايى ماليات جداگانه اى تحت عنوان نعل بها مى ستاند و بدين ترتيب بود كه روح انقلاب و جنگندگى و خواهندگى در تنواره جامعه دست و پا بسته دميده مى شد. از سوى ديگر ساخت فئودال مآبانه ي جامعه ضربه هاى پنهان ترى بر پيكره حيات كشاورزى وارد مى كرد و همچون يوغى بر گردن و گرده روستايى افكنده مى شد. سيستم خراج چون بار سنگينى بر دوش مردم افتاده بود. در طول قرن هشتم تا يازدهم روستائيان زمين هاى خود را از دست داده و به اقسام مختلف بردگى گردن نهاده بودند. تسليم سند تعهد از طرف كشاورزان به مامور جمع آورى خراج، سپردن زمين خود به حمايت اغنيا و بالاخره از دست دادن حق مالكيت بر زمين و تبديل شدن آن به سهم دارانى كه فقط صاحب بذر و احشام و ابزار كشاورزى و گاهى استثناً نروى كارگرى بودند، اين همه موجباتى بود كه در عهدى كه مورد مطالعه است مالكيت اشراف را بر وسايل توليد و وابستگى كشاورز را به ارباب پديد آورد.
اين كه حكومت ها با حاكميت خودمدارانه و سلطه گرايانه خويش زمينه ي بروز و تبلور نهضت هاى مقاومت و مبارزه را در نهاد جامعه هموار مى كنند، از واقعيت هاى تاريخى است و به كرات و در دوره هاى مختلف نمونه هاى مشابهى را در دل و دامان خود پرورده است. چنين واقعيت تلخى در زمانه حاكميت سلجوقيان با شكل گيرى رمزينه وار و بنيان برافكن تشكيلات اسماعيليه چهره برجسته اى پيدا كرده است. فتوحات سلجوقيان و بر اثر آن گسترش اقطاع دارى و تقويت حكومت فئودال ها و ستمگرى هايى كه با آن ملازمه دارد واكنش شديدى برانگيخت كه همانا خود يكى از علل پيدايش نهضت اسماعيليان ايران به رهبرى حسن صباح شد. اين جنبش نيز چون ديگر نهضت هاى عصر فئوداليسم كه از نارضايى مردم سرچشمه مى گرفت و ريشه اجتماعى داشت در لفافه اختلاف مذهبى ظاهر گشت. در آن دوران مردم مخالفت خويش را با دستگاه دولت و مذهب رسمى سنى كه مدافع منافع آنان بود جز با سلاح دين نمى توانستند ابراز دارند.
علاوه بر نابسامانى و آشفتگى اوضاع اجتماعى و اقتصادى جامعه در زير لواى حاكميت سلجوقيان ناصرخسرو در كتاب جامع الحكمتين خود به محدوديت افكار در اين دوره اشاره مى كند: و امروز فقها لقبان دين اسلام همى گويند اگر كسى گويد امروز همى از آمدن آفتاب پديد آيد يا من بدانم كه كدام ستاره رونده است و كدام ثابت است، او كافر است و جهل را بر علم گزيده اند و همى گويند ما را با چون و چرايى آفرينش كار نيست و رسول عليه السلام گفته اندر آفرينش انديشه كنيد و اندر آفريدگار انديشه مكنيد و به علت كافر خوانده اين علما لقبان و مر كسانى را كه علم آفرينش دانند جويندگان چون و چرا خاموش گشتند و گويندگان اين علم خاموش ماندند و جهل بر خلق مستولى شد. خاصه بر اهل زمين ما كه خراسان است و ديار مشرق.


صبغه ي اعتقادى اسماعيليه
اما در اين نگره هاى دينى منازع با مذهب رسمى حاكم، به نكات جالب توجهى برمى خوريم از بارقه ي انديشه اى نو در اسلام. نگره هاى مترقيانه اى كه بعد ها در ساخت انديشه وار محافل و نحله هايى همچون اخوان الصفا نمود يافت.(1)
براى در يافتن نكاتى چند از اين باور ها بد نيست باز هم اشاراتى به برخى نگاشته هاى ناصر خسرو يكى از داعيان برجسته و بنام اسماعيلى داشته باشيم. حكيم ناصرخسرو در بخشى از كتاب خود به نام وجه دين درباره ي ارزش و اعتبار دانش اندوزى در ميان هم كيشان خود مطالبى مى نگارد كه مخاطب را به روح كمال طلب پيروان فرقه اسماعيليه گره مى زند: و چون دانش را بياموزند و به علم كار كنند از دوزخ رسته و به بهشت رسيده باشند هم در اين جهان اندر حد قوت و هم بدان جهان اندر حد فعل و چون خردمند انديشه كند بداند كه هر كاركنى كه كار نادانسته كند اندرين عالم آن كار بر او تاوان كنند. مزدش ندهند و هر كه كار به دانش كند از تاوان برهد و مزد بيابد. پس واجب است بر هر خردمندى كه معنى شريعت محمد بجويد آنگه شريعت به علم كار بندد تا سزاوار مزد كار خويش شود كه آن بهشت است و از بيم تاوان كه آن دوزخ است برهد.
همين اشاره كوتاه كافى است كه لقب با مسماى باطنيه را براى پيروان چنين آئين و مسلكى برازنده انگاريم چرا كه متفكران اين نحله پيوسته مى كوشند ظواهر را زدوده خاكستر ها را پس بزنند و به باطن رسوخ كرده شعله را دريابند. و دانستن ظاهر چيزها فعل ستوران است و هر كه بر ظاهر گفتار كار كند بر درجه ستورى بسنده كرده باشد. به همين جهت است كه انديشمندان اسماعيلى كمتر در قيد و بند ظواهر شريعت درجا مى زنند و اغلب از مفاهيم ظاهرى معانى سمبليك استنتاج مى كنند. حتى در اين راه به اغراق نيز در مى افتند. بسيارى از اسماعيليان باطنى در راستاى ارج بخشاييدن به باطن در هر چيزى حتى حضرت على را بر پيامبر برترى مى دادند. البته با اين پشتوانه كه مفهوم باطنى سمبل هاى ظاهرى (مفهوم اين كه على عليه السلام با تعليم سر و كار داشت) موقعيت و موضع بالاتر از خود سمبل هاى ظاهرى (كه حضرت محمد(ص) داراى آن بود) داشت.
البته بى گمانشان و مقام علمى و معنوى و انديشه هاى نوظهور مكتب اسماعيليه زير سايه سياه و سنگين تشكيلات مبارزاتى و ترور هاى مخفيانه و رعب انگيزشان رنگ و رو باخته است و كمتر در تاريخ اشاره اى و نيم نگاهى بر صبغه معنوى و فكرى اسماعيليه افكنده مى شود. هاجسن مى نويسد: از كسانى كه به تصريح خودش بر اثر حضور در جلسات بحث و گفت وگوى اسماعيليان متوجه علوم عقلى شد ابوعلى سينا فيلسوف بزرگ شرق است كه پدرش اسماعيلى مذهب بود و به فلسفه يونان اعتقاد فراوان داشت و وى را به آموختن فلسفه و علوم عقلى وادار كرد. به علت همين توجه به علوم عقلى و فلسفه، اسماعيليان مى كوشيدند تا مسائل دينى و الهى را با توجيهات فلسفى تبيين كنند.
نقطه ي آغاز
اما جرقه از كجا زده شد؟ اسماعيليان در واقع يكى از شاخه هاى فعال، متعصب و مبارز مكتب شيعه محسوب مى شوند كه پس از امام جعفرصادق(ع) به امامت فرزندش اسماعيل معتقد بودند و از همين زمان از شيعيان دوازده امامى انشعاب حاصل نمودند بعد ها علت پيدايى اين مكتب در ميان آشفتگى هاى سياسى و اجتماعى به دست فراموشى سپرده شد و بيشتر به عنوان مسلكى مبارز و نه نحله اى اعتقادى شناخته شدند. به همين جهت است كه شناخت و دانش ما از اسماعيل شديداً محدود است اسماعيل در منابع اسماعيلى يك نفر امام است. همگان برآنند كه اسماعيل به دليل علاقه مفرطى كه به شرب مسكرات داشت از سوى امام جعفرصادق نفى و طرد شد اما ظاهراً اسماعيل با حوزه هاى افراطى و انقلابى كه به وسيله فرقه اسماعيليه ايجاد شده بود رابطه ي نزديكى داشته و طرد او از سوى امام جعفرصادق نيز به خاطر اين ارتباط بوده است. اين عقيده را رابطه ي نزديك محمد، پسر و وارث اسماعيل با شاگردان افراطى ابوالخطاب ميمون القداح و پسرش عبدالله تائيد مى كند.
بسيارى از مورخان معتقدند كه مزدكيه يكى از فرقه هاى برجسته مبارز ماقبل اسلام در استخوان بندى و شكل گيرى فرقه اسماعيليه نقش عمده اى ايفا كرده از اين جهت كه همواره مبلغ برابرى مذهبى و اجتماعى بود. كه البته اكثر محققانى كه چنين صبغه اى به مرام و مسلك اسماعيليه بخشاييده اند مبرا از گرايشات كمونيستى عصر حاضر نبوده اند و برخى به تاثيرات عيسويه نويهودى اشاره مى كنند كه در واقع آن را بن مايه اسماعيليه مى انگارند كه توسط فردى به نام ابوعيسى و در زمان حكومت عبدالملك پايه گذارى شده بود. او فردى گياهخوار و ضد مسكرات بود و مى كوشيد خود را به عنوان يك مصلح اجتماعى به جامعه بنماياند. او به پيامبرى عيسى(ع) و محمد(ص) با هم باورمند بود و پيروان خود را به خواندن هر دو كتاب (عهد جديد و قرآن) رهنمون مى شد و هنگامى كه شكست خورد پيروانش با تمسك به مفهوم رجعت و انتظار چنين پراكندند كه او غيبت كرده است. در مجموع بايد پذيرفت كه نگره هاى عرفانى پراكنده در آسياى نزديك، افكار قديمى ايرانى به ويژه در مواردى كه جامه مبارزه با حاكميت مركزى را بر تن مى كند و حتى نگره هاى گنوستيكى بين النهرين در شكل گيرى كالبد اسماعيليه نقش و سهم مهمى داشته اند.(2)
چهره ي مبارزاتى
ولى آن چه به اين نهضت چهره منحصر به فردى مى بخشايد مبارزات سياسى حسن صباح در عصر حاكميت سلجوقيان است كه تا مرز ترور و قتل پيش مى روند و باعث مى شود نام اين فرقه و يا لااقل لقبى كه بر آنها سوار كرده بودند به عنوان واژه ي تروريست در فرهنگنامه ها درج شود. اسماعيليان سال ها بود كه با مسالمت، مناظره و مبـاحثه باور هاى خود را به جامعه مى قبولاندند. حكومت هرگز حضور مستحكم فرقه ي مبارز را بر نمى تابيد و مى كوشيد با سركوب اسماعيليان آنها را از صفحه تاريخ بزدايند. اسماعيليان هم در مقابل با تغيير موضع به اين نتيجه رسيدند كه مى توان از دستاويز هاى ديگرى براى جامه عمل پوشاندن به آرمان بلندپروازانه خود مدد گرفت. ظلم و اجحافى كه بر بدنه ي جامعه و از سوى طبقه ي حاكم وارد مى آمد پيروان فرقه اسماعيليه را به اين انديشه سوق داد كه كشتن آدم ها در بعضى موارد جنبه مشروع پيدا مى كند. شايد بر پايه اين توجيه كه اگر مرد متعلق به بدنه ي حاكميت زنده بماند جنگ هاى خانمان سوزى برخواهد افروخت كه در ميدانگاهش صد ها نفر جان خواهند داد. با تمسك به چنين توجيهى بود كه آدمكشان در خلسه اى از احساس افتخار و قهرمانى غوطه مى خوردند. برنارد لوئيس در همين زمينه مى نويسد: آرمان قديمى كشتن پادشاهان و فرمانروايان جابر و فريضه دينى آزاد ساختن جهانيان از شرك حكمران نابه كار بدون ترديد در عمل آدم كشى به صورتى كه اسماعيليان در پيش گرفته بودند سهم داشت. اما آدمكشى اسماعيليان چيزى بيش از اين بود كشتن براى فدايى تنها يك عمل دينى و خداپرستانه نبود. اين كار داراى مراسم و شعائرى بود كه جنبه تقدس آميز داشت. آنها هميشه خنجر يا كارد به كار مى بردند و هرگز از زهر استفاده نمى كردند. اگرچه كارشان سهل تر مى شد. وقتى فدايى دستگير مى شد او كوششى براى فرار نمى كرد حتى اشاراتى هست كه نشان مى دهد زنده ماندن مامور مايه سرشكستگى و شرمگينى بوده است.(3)
معمولاً در زنجيره قتل هايى كه صورت مى گرفت هيچ گونه شائبه ي غرض شخصى و يا كين خواهى و انتقام جويى شخصى وجود نداشت. اگر هم كين خواهى در ميان بود بيشتر به كليت فرقه بازمى گشت و مثلاً اسماعيليان قتل برخى از فقهاى سنى را كه زمانى بر ضد اسماعيليان خطابه سر داده و يا عملى انجام داده بودند در برنامه ي خود مى گنجاندند. آنها در واقع در وراى اين سلسله قتل هاى پياپى هدفى عميق تر در ذهن مى پروراندند. بد نيست در همين زمينه به تحليلى از دكتر منوچهر ستوده اشاره كنيم آنجا كه مى نويسد: اين قتل ها گذشته از منحرف كردن جريان سياست مردم را نيز روشن بين و بيدار مى كرد. بوطاهر ارانى با كشتن خواجه نظام الملك طوسى پايه ي سلطنت سلجوقيان را سست كرد. كاردى كه بالاى سر سلطان سنجر در حين خواب بر زمين كوبيده شد، سبب شد سلطان از دنبال كردن كار اسماعيليان چشم پوشد و در نتيجه ايشان قوت و قدرت بيشترى پيدا كنند.
اما اسماعيليان هم در پيچ تاريخى خود به فرجام تلخ همه مبارزان تاريخ پيوستند گرچه گام هاى بلندى برداشتند و ظاهراً بر برخى از اهداف كوتاه مدت خود پنجه ساييدند اما به راحتى با تهاجم مغول صحنه را خالى كردند و به عنوان فرقه اى به حاشيه رانده شده اهميت كليدى خود را از كف دادند. اسماعيليان در مسير تاريخ پوست انداختند و از چهره ي اصلى خود دور شدند گرچه دوام يافتند. اما رهبرشان ديگر نه حسن صباح كه آقاخـــان شــد با نقابى تازه و فرسنگ ها دورتر از آرمان مفقوده اي مسلك اسماعيلى.
پى نوشت ها:
۱- نويسندگان اين رسائل جماعتى بودند كه هنوز هيچ يك از آنها را به درستى باز نمى شناسيم زيرا در پرده كار مى كردند و قبل از هر چيز هدفى سياسى داشتند.
آنها دشمن نظام سياسى بغداد بودند همان طور كه نظام سياسى موجود در قاهره را هم يارى نمى كردند و اخلاصى نسبت به آنها نداشتند. اهداف آنها افراطى بود آنها از غلات شيعه بودند و شايد از اسماعيليان بدين ترتيب اين افراد فعاليت هاى مخفيانه داشتند و جمعيتى سرى بر پايه اهداف سياسى و عقلى تشكيل مى دهند آنها در پى تغيير نظام سياسى هستند كه در آن وقت بر جهان اسلام سيطره داشت و در اين مسير به تغيير آن نظام عقلانى كه بر زندگى مسلمانان نفوذ داشت متوسل مى شدند.
۲- اشپولر با تائيد چنين باورى مى افزايد: «با اين وصف نهضت اسماعيليه در واقع يك جنبش ايرانى نبود و در نظر ايرانيان خواه آنهايى كه به دين زرتشت مانده و خواه آنان كه به مذهب تسنن گرويده بودند مبغوض بود.۳- كريم كشاورز هم در اين مورد مى نويسد: «فداييان براى كشتن مخالفان هرگز زهر به كار نمى بردند زيرا كه مسموم كردن بى سروصدا عملى ناجوانمردانه است.

 

0 بيانات شما

Post a Comment